![]() |
![]() |
|
| زمان به من آموخت:دست دادن معني رفاقت نيست.. بوسيدن قول ماندن نيست..و عشق ورزيدن ضمانت تنهانشدن نیست! |
|
راز عشق در تواضع است باور ها آرمان ها و اهدفتان را با یکدیگر در میان بگذارید عشقت را ببخش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 تیر1388ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
پرواز باید کرد، پروازی به دور دست ... به آسمان باید رفت به همین بالاها باید رسید نترس خدا با ماست فقط دستان من را بگیر و به خدا تکیه کن بال نمی خواد ، کافی است چشمانت را ببندی و به آسمان بنگری،آری همین حالا ...
و آسمان چه زیباست وقتی با چشمانی بسته به آن مینگرم ، هنوز هم دیر نشده با من بگو ، خدانگهدارت دنیا خدانگهدار عشق من ، خدانگهدار دلیل بودنم ، خدانگهدار اشک های سرد من ، و خدانگهدار .... و به عمق وجودت پا بگذار و بگو ، زندگی آماده باش که برای لمس لحظه هایت بدون کوله بار عشق می آیم. می خواهم لحظه های بی تو بودن را جبران کنم، لحظه هایی پر از سکوت و خالی از محبت....میخواهم دیگر به دستان تو، به چشمان تو امید ببندم ،بی آنکه منتی را بکشم. پنجره دلم رو بر روی تو باز کنم تا آن را روشن سازی! ابر ها را کنار میزنم تا باز آفتاب دلم بتابد، و زندگی میخواهم با تو پیمانی جدید ببندم و همیشه تورا در کنار خودم نگه دارم .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 1 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
مرا در كوچه پس كوچه هاي غم مي تواني ببيني
دستهاي مرا در كوچه پس كوچه هاي باغ ميتواني بگيري
من همان تك درخت كوچه پس كوچه هاي توائم
من همان تك درخت روزهاي تلخ وشيرين توائم
من همان درختم كه به زير سايه ي من شعر مي خواندي
من همان تك درختم همان بيد مجنون
من همان بيدي هستم كه به هنگام وزيدن
مي رقصم
من همان تك درختم كه به هنگام فصل پائيز برگ هايش مي ريزد
وبه هنگام بهار جوانه ميزند
من همان تك درختم كه براي همه رهگذارن سايه دارم
ميوه دارم
من همان تك درختم كه اگر به من اب نرسد
مي خشكم
من بدونه اب. نور. خاك. بيروحم
پس بيا تا با درخت كوچه هاي غم
يك صدا شويم
به هنگام وزيدن
برقصيم
وبه هنگام خشكيدن بخشكيم
وبه هنگام جوانه زدن
جوانه بزنيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 9 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
قانون مورفي در سال ١٩٤٩ در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد. در يکي از سختترين آزمايشهاي پروژه يک تکنسين تمام سيمها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد. مورفي درباره اين تکنسين گفت : اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه!!! و اين اولين قانون مورفي بود که در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند… حالا برخی از قوانين مورفي : اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد. هيچ کاري آن طور که به نظر ميرسد ساده نيست. وقتي در ترافيک گيرکردهاي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه ميافتد. هر کاري بيش از آن چه فکرش را ميکني دو برابر آن چه بايد وقت ميبرد مگر اين که آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت ميگيرد. هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي شود آن هم در بدترين زمان ممکن. در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است. وسايل نقليه اعم از اتوبوس، قطار، هواپيما و... هميشه ديرتر از موعد حرکت مي کنند مگر آن که شما دير برسيد در اين صورت درست سر وقت رفته اند ! اگر به نظر ميرسد همه چيزها خوب پيش ميروند حتما چيزي را از قلم انداخته اي. احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد. هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي ناچار مي شوي اول کار ديگري را انجام دهي. اشياي قيمتي اگر سقوط کنند به مکانهاي غيرقابل دسترس مثل کانال آب يا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالي که روشن است) مي افتند. ٨٠% امتحانات پايان ترم براساس کلاسي است که در آن غايب بوده اي. وقتي قبل از امتحانات نکات را مرور مي کني مهمترين شان ناخوانا ترينشان است . قوانين اتوبوسي مورفي: اگر تو ديرت شده اتوبوس هم دير مي آيد. اگر زود برسي اتوبوس دير ميآيد. اگر دير برسي اتوبوس زود رسيده است. اگر بليت نداشته باشي پول خرد هم نداري. وقتي پول خرد داري که بليت هم داري. هر چه بيشتر از راننده بپرسي که کدام ايستگاه بايد پياده شوي احتمال اين که درست راهنمايي ات کند کمتر خواهد شد . قوانين كامپيوتري مورفي: ديسک مشتري در سيستم تو خوانده نمي شود. اگر براي خواندن آن نرم افزار پيچيده اي روي سيستمت نصب کني آخرين باري خواهد بود که چنين ديسکي به دستت مي رسد. قوانين عاشقانه ي مورفي: همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده باشند حتما دليلي دارد. هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصلهاش از تو بيشتر است.
فلسفه مورفي: " لبخند بزن ... فردا روز بدتريه "!!! و اما سرنوشت خود آقاي مورفي : يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم ميشه. اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشينها با سرعت مورچه مي رفتن. آقاي مورفي هم مي زنه کنار که بقيه رو با تاکسي بره. همين جوري راحت کنار بزرگراه ايستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي اومده مي زنه بهش و ميميره. اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 9 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش باقی نمانده بود.به او پوزخندی زد و گفت:دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی ؟شمع گفت:خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.خورشید گفت :همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!شمع گفت:یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود هیچ توقعی از او نداردزیرا که شادی او را شادی خود می داند.خورشید به تمسخر گفت:آهای عاشق فداکار حالا اگه قرار باشد دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی ؟شمع به آسمان نگریست وگفت:شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟ شمع گفت آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد وگفت:چیزی بشو مانند من که تا سال ها زندگی کنی ،نه اینکه یک شبه نیست و نابود شوی! شمع لبخندی زد و گفت:من دیشب در کنار پروانه به چیزی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.خورشید گفت:تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی ؟شمع با چشمانی گریان گفت:من از برای خودم گریه نمی کنم ،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
ناگفتههایی از زبان فارسی آیا میدانستید برخیها واژههای زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی میدانند؟ آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژههای دیگر. آیا میدانستید که بسیاری از واژههای عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آنها را به معنایی که خود میدانند در نمییابند؟ این واژهها را ساختگی (جعلی) مینامند و بیشترشان ساختة ترکان عثمانی است. از آن زمرهاند: ابتدایی (عرب میگوید: بدائی)، انقلاب (عرب میگوید: ثوره)، تجاوز (اعتداء)، تولید (انتاج)، تمدن (مدنیه)، جامعه (مجتمع)، جمعیت (سکان)، خجالت (حیا)، دخالت (مداخله)، مثبت (وضعی)، مسری (ساری)، مصرف (استهلاک)، مذاکره (مفاوضه)، ملت (شَعَب)، ملی (قومی)، ملیت (الجنسیه) و بسیاری از واژههای دیگر. بسیاری از واژههای عربی در زبان فارسی را نیز اعراب در زبان خود به معنی دیگری میفهمند، از آن زمرهاند: رقیب (عرب میفهمد: نگهبان)، شمایل (عرب میفهمد: طبعها)، غرور (فریفتن)، لحیم (پرگوشت)، نفر (مردم)، وجه (چهره) و بسیاری از واژههای دیگر. آیا میدانستید که ما بسیاری از واژههای فارسیمان را به عربی و یا به فرنگی واگویی (تلفظ) میکنیم؟ این واژههای فارسی را یا اعراب از ما گرفته و عربی (معرب) کردهاند و دوباره به ما پس دادهاند و یا از زبانهای فرنگی، که این واژها را به طریقی از خود ما گرفتهاند، دوباره به ما دادهاند و از آن زمرهاند: از عربی: فارسی (که پارسی بوده است)، خندق (که کندک بوده است)، دهقان (دهگان)، سُماق (سماک)، صندل (چندل)، فیل (پیل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، یاقوت (یاکند)، طاس (تاس)، طراز (تراز)، نارنجی (نارنگی)، سفید (سپید)، قلعه (کلات)، خنجر (خون گر)، صلیب (چلیپا) و بسیاری از واژههای دیگر. از روسی: استکان: این واژه در اصل همان «دوستگانی» فارسی است که در فارسی قدیم به معنای جام شراب بزرگ و یا نوشیدن شراب از یك جام به افتخار دوست بوده است که از سدة ١۶ میلادی از راه زبان تركی وارد زبان روسی شده و به شكل استكان درآمده است و اکنون در واژهنامههای فارسی آن را وامواژهای روسی میدانند. سارافون: این واژه در اصل «سراپا» ی فارسی بوده است كه از راه زبان تركی وارد زبان روسی شده و واگویی آن عوض شده است. اکنون سارافون به نوعی جامة ملی زنانة روسی گفته میشود كه بلند و بدون آستین است. پیژامه: همان « پایجامه» فارسی است که اکنون در زبانهای انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و روسی pyjama نوشته شده و به کار میرود و آنها مدعی وام دادن آن به ما هستند. واژههای فراوانی در زبانهای عربی، ترکی، روسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز فارسی است و بسیاری از فارسی زبانان آن را نمیدانند. از آن جملهاند: کیوسک که از کوشک فارسی به معنی ساختمان بلند گرفته شده است و در تقریباً همة زبانهای اروپایی هست. شغال که در روسی shakal، در فرانسوی chakal، در انگلیسی jackal و در آلمانیSchakal نوشته میشود. کاروان که در روسی karavan، در فرانسوی caravane، در انگلیسی caravan و در آلمانی Karawane نوشته میشود. کاروانسرا که در روسی karvansarai، در فرانسوی caravanserail، در انگلیسی caravanserai و در آلمانیkarawanserei نوشته میشود. پردیس به معنی بهشت که در فرانسوی paradis، در انگلیسی paradise و در آلمانی Paradies نوشته میشود. مشک که در فرانسوی musc، در انگلیسی musk و در آلمانی Moschus نوشته میشود. شربت که در فرانسوی sorbet، در انگلیسی sherbet و در آلمانی Sorbet نوشته میشود. بخشش که در انگلیسی baksheesh و در آلمانی Bakschisch نوشته میشود و در این زبانها معنی رشوه هم میدهد. لشکر که در فرانسوی و انگلیسی lascar نوشته میشود و در این زبانها به معنی ملوان هندی نیز هست. خاکی به معنی رنگ خاکی که در زبانهای انگلیسی و آلمانی khaki نوشته میشود. کیمیا به معنی علم شیمی که در فرانسوی، در انگلیسی و در آلمانی نوشته میشود. ستاره که در فرانسوی astre در انگلیسی star و در آلمانی Stern نوشته میشود. Esther نیز که نام زن در این کشورهاست به همان معنی ستاره است. برخی دیگر از نامهای زنان در این کشورها نیز فارسی است، مانند: Roxane که از واژة فارسی رخشان به معنی درخشنده است و در فارسی نیز به همین معنی برای نام زنان روشنک وجود دارد. Jasmine که از واژة فارسی یاسمن و نام گلی است. Lila که از واژة فارسی لِیلاک به معنی یاس بنفش رنگ است. Ava که از واژة فارسی آوا به معنی صدا یا آب است. مانند آوا گاردنر. واژههای فارسی موجود در زبانهای عربی، ترکی و روسی را به دلیل فراوانی جداگانه خواهیم آورد. آیا میدانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهیکنندة خود «ن» نفی را به جای «م» نهی به کار میبرند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است؟ امروز ایرانیان هنگامی که میخواهند کسی را از کاری نهی کنند، به جای آن که مثلا بگویند: مکن! یا مگو! (یعنی به جای کاربرد م نهی) به نادرستی میگویند: نکن! یا نگو! (یعنی ن نفی را به جای م نهی به کار میبرند). در فارسی، درست آن است که برای نهی کردن از چیزی، از م نهی استفاده شود، یعنی مثلاً باید گفت: مترس!، میازار!، مده!، مبادا! (نه نترس!، نیازار!، نده!، نبادا!) و تنها برای نفی کردن (یعنی منفی کردن فعلی) ن نفی به کار رود، مانند: من گفتة او را باور نمیکنم، چند روزی است که رامین را ندیدهام. او در این باره چیزی نگفت. آیا میدانستید که اصل و نسب برخی از واژهها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژهها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟ به نمونههای زیر توجه کنید: هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژهها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه میتواند نازیبا و نچسب باشد، جملة انگلیسی I shall have (به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خواندهاند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژة مسخره آمیز را برای هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار میبرند. چُسان فُسان: از واژة روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است. زِ پرتی: واژة روسی Zeperti به معنی زتدانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاقهای روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان میافتاد دیگران میگفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است. شِر و وِر: از واژة فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است. فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی میگفتهاند. اسکناس: از واژة روسی Assignatsia که خود از واژة فرانسوی Assignat به معنی برگة دارای ضمانت گرفته شده است. فکسنی: از واژة روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است. لگوری (دگوری هم میگویند): یادگار سربازخانههای ایران در دوران تصدی سوئدیها است که به زبان آلمانی به فاحشة کمبها یا فاحشة نظامی میگفتند: Lagerhure. نخاله: یادگار سربازخانههای قزاقهای روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ میگفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کردهاند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
به دوستانی که یه کم حسودیشون شده این مژده رو میدم که از امشب فالنامه حافظ این وبلاگ حقیر رو مزین میکنه. میتونید به ته تهه وبلاگ رجوع کنید و خلاصه ..... حالشو ببرین!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
این تفال از حافظ برای یه مسافر کوچولو که بعد از چندین ماه امشب روی تخت فسقلی خودش لالا کرد... هرکه شد محرم دل ، در حرم یار بماند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
خواهم عشق ام برام مثل گل یخی باشه و بترسم از اینکه آب بشی واین گل من هر روز و روز کوچکتر بشه نمی خواهم رفیق ام برام مثل گل شیشه ای بمیرم با یه اتفاق٬این گل من بشکنه آنقدر دوست دارم به اندازه تمام گلبرگ های دنیا آنقدر دوست دارم به اندازه تمام دل های دنیا آنقدر دوست دارم به اندازه تمام اکسیژن ای که تو دنیا هست پس بعد از خدا ٬در این دنیا بغیر تو هیچ کس ندارم پس تنهام نزار ٬تنهام نزار ٬تنهام نزار٬ تنهام نزار چون باید چیزی را بگم من خودم از تنهای می ترسم و اون دختر کوچک به خاطر اینکه تنها نباشم می خواهم پس کمک کن که تنها نمونم خواهش می کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 7 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
«اگر خداوند برای لحظهای فراموش میکرد که من عروسکی کهنهام و تکهی کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت، احتمالاْ همهی آنچه را که به فکرم میرسید نمیگفتم؛ بلکه به همهی چیزهایی که میگفتم، فکر میکردم. اعتبار همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنای آنهاست. اگر تکهای از زندگی میماند، کمتر میخوابیدم و بیشتر رؤیا میدیدم؛ چون میدانستم هر دقیقه که چشمهایمان را بر هم میگذاریم ۶۰ ثانیه نور را از دست میدهیم. هنگامی که دیگران میایستادند من راه میرفتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار میماندم. هنگامی که دیگران صحبت میکردند گوش میدادم و از خوردن یک بستنی لذت میبردم. اگر تکهای زندگی به من ارزانی میشد لباسی ساده بر تن میکردم؛ نخست به خورشید چشم میدوختم و سپس روحم را عریان میکردم. اگر دل در سینهام همچنان میتپید؛ نفرتم را بر یخ مینوشتم و طلوع آفتاب را انتظار میکشیدم. آه انسانها، من اين همه را از شما آموختهام. من آموختهام كه هر انساني میخواهد بر قلَهی كوه زندگی كند بی آنكه بداند كه شادی واقعی، دركِ عظمتِ كوه است. من آموختهام زمانی كه كودكی نوزاد برای اولين بار انگشت پدرش را در مشت ظريفش میگيرد، برای هميشه او را به دام میاندازد. من ياد گرفتهام كه انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه بايد به او كمك كند تا روی پاهايش بايستد. از شما من چيزهای بسيار آموختهام كه شايد ديگر استفادهی زيادی نداشته باشند چرا كه زمانی كه آنها را در اين چمدان جای میدهم، با تلخكامی بايد بميرم.» وصیتنامه، گابریل گارسیا مارکز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 1 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
هيچكس در دل تاريكي شب با چراغي به سراغم نرسيد
هيچكس مو قع پژمردن فصل با گلي تازه به باغم نرسيد
هيچكس بازو به بازويم نداد اي روزگار گل پريشان شد ٬ زمستان شد بهار از جواني نيست چيزي يادگار
هيچكس اين روزها همدرد و همرازم نشد از درد من دل سردي سازم نشد باد زير بال پروازم نشد
***** در کویر دلم باران غربت می بارد
*********
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 بهمن1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 آذر1387ساعت 4 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
تو نيستي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 آذر1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
هر چه بيشتر بر « تو » آن يگانه ي خاموش تعمق مي كنم ، در عمق بيشتري از سكوت درونم فرو مي روم و ناتواني سخن را در مي يابم . كلمات ضعيف اند ، بيهوده اند و چگونه مي توانند شكوه « تو » و آن كه فراسوي همه تجليل ها هستي بسرايند ؟
بند بند جسم من شعله سوزانيست که تن پاک تو را در تب آغوش خودش تا بر افروختگي نه... تا خود سوختگي خواهد برد فصلهاي عشق من بهار رنگيني است که غم غروب فصل پاييز تو را تا ابد بر سر يک شاخه سر سبز گره خواهد زد
هرگز گمان مبر پنهان که می شوی در خود در خود تورا نمی بینم پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است! تک واژه را نگاه کن تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم. . . . . . و چشمانت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آذر1387ساعت 1 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
می بینم صورتمو تو آینه با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد ؟ اون به من، یا من به اون خیره شدم باورم نمی شه هر چی می بینم چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم می گم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم می کشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم ،دستم میگه منو توی آینه نشون می ده می گه این تویی، نه هیچ کس دیگه جای پاهای تموم قصه ها رنگ غربت تو تموم لحظه ها مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟ آینه می گه تو همونی که یه روز می خواستی خورشید و با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونه ات شده داری بی صدا تو قلبت می میری می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه آینه می شکنه، هزار تیکه می شه اما باز تو هر تیکش عکس منه عکسها با دهن کجی به هم می گن چشم امید و ببُر از آسمون روزا با هم دیگه فرقی ندارن بوی کهنگی می دن تمومشون
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 آذر1387ساعت 0 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
يه روز سرد خزوون تنگ غروب خسته ازآدماي شهرشلوغ خسته از نگاه پر درد زموون از حضور بي نشونه آسمون تو كوچه باغ شب دلواپسي بي ستاره موندم تو اين بي كسي دوباره پيش روم هستي گر چه اين يه تصوير گريه بي صدا رفتي صدات برام نمي ميره
واي ، باران حميد مصدق
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 2 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي
بدون براش عزيزي
بدون براش قشنگي
بدون دوستت داره
بدون عاشقته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مهر1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟ فرشته پاسخ داد؛
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مهر1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مهر1387ساعت 1 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آنکه او دور ،چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک ،از او جدا ،جدا من
نه چشم دل به سویی ،نه باده در سبویی که تر کنم گلویی ،به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتم ،در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست .... دلم گرفته ای دوست....
هوای گریه با من ... هوای گریه با من ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 4 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مهر1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
دلمان خوش است که می نويسيم
و ديگران می خوانند
و عده ای می گويند
آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند
و بعضی می خندند
دلمان خوش است
به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست
بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند
يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم
و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش می شود
به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم
و چه ساده می شکنيم
همه چيز را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 5 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 5 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
در زلال شب شب هایم بارانی است ..... روزهایم میگذرد ... من باران اشك می خواهم ... آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال بشویم ...
میخوای عشق پوشالی داشته باشی؟!
برای شروع یه دوست دختر/دوست پسر(ی) پیدا میکنید که میخواهید باهاش بمونید ولی به هر دلیلی بهش نمیرسید، بعد یه شکست عشقی شدید میخورید ، اول کمی التماس بعد هم طرف و کمی تهدید کنید و 100 درصد جوابگو نخواهد بود ، خودتون رو فحش میدهید ، از آسمون و زمین گرفته تا خدا به همه گیر میدهید ، بعد چند تا شعر (از هر نوعی حتی سیاه)و نوشته ی عشقولانه از خودتون می ترواید ، بعد تمام یادگاری ها را به هر طریقی که دوست داشتید نابود میکنید( طرق مختلف: آتیش میزنی ، میریزی سطل آشغال، قیچی میکنی حتی میتونی بجوییش...!)، وقتی دو نفر عاشق و می بینید با تمام وجود عق میزنید و میگی: این مسخره بازی ها چیه دیگه؟! قیافه ی حق به جانب میگیرید و به همه ی اطرافیان نصیحت میکنید که از عشق دوری کنند! کمی کتاب روانشناسی میخونید و اطلاعات و دلایل عاشقی رو از بر میکنید ، قدری دروغ گفتن و بی تفاوتی( مفهوم همان بی غیرتی) رو تمرین میکنید، یه عدد رویایی برای انتقام از جنس مخالف انتخاب میکنید ، اکنون مرحله ی آمادگی را با موفقیت پشت سر گذاشته اید!( در شرایط خاص میشه از این مرحله صرف نظر کرد) حالا به اولین دختر/پسر جذاب( این هم در نظر داشته باشید هر کس در جای خودش می تونه جذاب باشه) رسیدید دوست میشید ، بعد از مدت کوتاهی با ادعای اینکه عاشقش شده اید ، چند تا از شعرهایی که در زمان آمادگی گفتید برایش میخونید ، همیشه اون رو در خماری میگذارید بذارید علامت های سئوال تو مغزش رژه بروند! اینجا او عاشق شماست! حال به دلیلی رهایش میکنید و حتی میتونید رفتاری کنید که اون رهاتون کنه اینجوری از شرش خلاص میشید !کلهم! و بعد از چندی و اندی( ر ج مرحله ی آمادگی) او نیز برای به شما پیوستن آمادگی رو خواهد یافت! و هر یک به سراغ بعدی میروید ........ باید از خودتون کمی خلاقیت به خرج بدهید هر بار به نفر بعدی توضیح میدهید که عشق قبلی تون شما رو تنها گذاشته نه شما....... و قانعش میکنید همه ی تقصیرها گردن اونه و شما بی گناه! حواستون باشه نباید به هیچ وجه به هیچ یک از این مهره ها فکر کنید و در نظر بگیرید که طرف خیلی پاکه یا میتونید دوستش داشته باشید یا احساساتش زلال و ... در این بازی عاشق شدن باعث گیم اوور شدن شماست. سعی کنید یادتون باشه از خودتون مدرک جرم به جا نذارید چند تا نوشته یا عروسک کوچولو کافیه . مدت دوستی رو طولانی نکنید . برای آقا پسرها خرجش هم بالا میره و نمی ارزه! و ادامه میدهید تا اینکه به عدد پیروزی که برای خودتون انتخاب کردید برسید و اینجا حتما سن تون به نزدیک 30 رسیده پس وقت ازدواجه گذشته هم که گذشته ! اگر پسر هستید از مادر میخواهید یه دختر آفتاب مهتاب ندیده براتون پیدا کنه و اگر دختر هستید به بهترین خواستگارتون جواب مثبت میدهید . در جواب اینکه چرا تا با حال ازدواج نکردید جواب کلیشه ای رو فراموش نکنید که نیمه ی گمشده ام رو پیدا نکرده بودم! سعی کنید این آخرین دروغ تون باشه ازدواج دیگه بازی نیست و تجربه ثابت کرده بهترین انتخاب ، انتخابی که با مشورت خانواده اس، از قدیم گفتند عشق با ازدواج میاد پس نگران نباشید فقط 60% ازدواجها منجر به طلاق میشه.... و به این گونه همه به نابودی بیشتر عشق و از بین رفتن حرمت و ارزش دوست داشتن کمک میکنیم دل هم هر چه بیشتر زخم بخوره زیباتر و پر ارزش تر میشه! " برای ویرانی انسانیت از فرد شروع کنیم تا به جهان برسیم نیاز به بمب اتمی نیست! "
پی نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 شهریور1387ساعت 4 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی می کردند . یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند . پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند . خداوندا بگذار هميشه خواهان انجام آنی باشم كه بيش از توان من است «ميكل آنژ»
نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته ست نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم میگدازد... خیال ناشناسی آشنا ، دم گهی می سوزدم گه مینوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم میتراود گیج و گمراه چو روح خواب گردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینه ام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته ، دردی گریه آلود نمیدانم چه میخواهم بگویم...
نمیدانم چه میخواهم بگویم........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
آوازه خون برام بخون غم تو صدات زندونيه بخون که پشت واژه هات يه هق هق پنهونيه
حرفاي قيمتي بزن شعر دل ما رو بخون بخون از اين قناريا که طعمه ي قناره ان تاريخ تکراري بخون جمجمه ها مناره ان ترانه هات چه زخميه آوازه خون آوازه خون حنجره ت رو جلا بده آينه باش برام بخون بخون از اين آينه ها که انعکاس سايه ان بخون از اين حنجره ها که نق نق گلايه ان بخون تا ساز بي صدا صاحب يک صدا بشه بخون تا دروازه ي عشق ، رو به ترانه وا بشه بخون تا من سفر کنم به غربت صداي تو بخون تا خورشيد خانوم رو قاب بگيرم براي تو ترانه هات چه زخميه آوازه خون آوازه خون حنجره ت رو جلا بده آينه باش برام بخون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید
نشانم میداد…
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچیین
ولی از یاد مبر:
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست ، خدا هست، خدا هست خدا هست، . . . خدا هست.
وچرا غصه؟!چرا؟
.....
كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.
آشنای غم تنهايی من اگر تنهاترين تنهاها شوم باز خداهست . اوجانشين همه نداشتن هاست نفرينها و آفرينها بي ثمراست . اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و کينه برسرم بارد آسيب ناپذير من هستي...
@};-
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 شهریور1387ساعت 4 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
***
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من، می سپردم که مواظب باشی. جنس این جام بلور است. پُر از عشق وغرور است... اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند... ******* تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را میسپارم به سامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را میسپارم به رویای فردا... *********** روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است رو به بهتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیدا می شود ************ اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست ************ دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم... *********** زندگي چيست؟ عشق ورزيدن...عشق را به زندگي بخشيدن ...زنده است آنکه عشق مي ورزد...دل و جانش به عشق مي ارزد...عشق شادي است ...عشق آزادي است ...عشق آغاز آدمي زادي است... ************ ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!! ********* *********** ************** |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|