![]() |
![]() |
|
| زمان به من آموخت:دست دادن معني رفاقت نيست.. بوسيدن قول ماندن نيست..و عشق ورزيدن ضمانت تنهانشدن نیست! |
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 9 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
با ماتم و سوك ، رهسپار سفر خاطره ها شد. رهگذر، خسته وتنها گذري كرد در كوچه تنهايي به جز از چشم عزيزش به جز از تيرك مژگان ظريفش آسماني كه در اوهام شبانه رازي از خلوت يار نغمه هاي انتظار به يه دنياي غريب به شروع دگري سوق مي داد ! انتظار با وزش ظلمت كور به سحرگاه دگر تبديل شد سهم من تنها گذري بود از آن كوچه وآن خاطره ها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 5 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
رفیق من ، سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیایه رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از خیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم ... پیره تو ای جوونی ،
تنهای بی
سنگ صبور
خونه ی سردو صوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد ....
سری به تنهاییت نزد....
اما تو کوه درد باش ....
....... طاقت بیار و مرد باش .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 5 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 5 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
پیرمرد و دخترک
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 5 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خواب اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 10 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
اینجا هم همین طور...پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت مي كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد: هي پيرمرد! مردم اين شهر چه جور آدمهايي هستند؟ پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: مزخرف! پيرمرد گفت: اينجا هم همين طور! بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد .پيرمرد باز هم از او پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: خوب... مهربونند. پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 9 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 9 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
اشک یعنی صیقل روح و روان شعله های عشق در قلب و زبان اشک یعنی یک جهان دلدادگی گم شدن در جاری واماندگی اشک یعنی سجده های نیمه شب پر کشیدن از زمین در حال تب اشک یعنی ناله نی در فراق شاخه خشکیده ای در کوچه باغ اشک یعنی گل درون یک کویر خنده های شاه بی تخت و سریر اشک یعنی سوز بی یاور شدن در غریب مردن و پرپر شدن اشک معنای تمام غصه هاست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 9 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 7 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 2 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
زندگی شايد همين باشد
« هی فلانی زندگی شايد همين باشد طلوع دوباره آفتاب
چرا ديگر نمي تابد، بلند اندام زيبايم ، كه شمع پر فروغ و زيور ابيات من بود . چرا اينگونه ساكت شد ، پري قصه هاي من ، گل سرخ خيال لحظه هاي غربت و محنت . چرا تسليم محض سرنوشت نابرابر شد، مگو، بـــــا تــــو،! كه شايد دلبرت ، دلبسته قصر طلايي شد. نمي دانم ..... نمي دانم كه بعد زندگي عشق است يا تزوير ؟ نمي دانم كه عصر ما ، و آن افسانه شيرين و كهنه قصه ليلي، همه خواب و خيال است يا همه نسيان ؟ نمي دانــــــــم .... ولي ، آونگ لحظه هاي شب خيزم ، و قطره قطره باران ، به روي شاخه گل ها ، و بغض در گلو مانده ، سرود سبز دوستي را ، و آفتاب صداقت را ، بشارت مي دهد روزي . به امــــــــيد چنان روزي شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 1 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
***
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من، می سپردم که مواظب باشی. جنس این جام بلور است. پُر از عشق وغرور است... اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند... ******* تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را میسپارم به سامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را میسپارم به رویای فردا... *********** روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است رو به بهتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیدا می شود ************ اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست ************ دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم... *********** زندگي چيست؟ عشق ورزيدن...عشق را به زندگي بخشيدن ...زنده است آنکه عشق مي ورزد...دل و جانش به عشق مي ارزد...عشق شادي است ...عشق آزادي است ...عشق آغاز آدمي زادي است... ************ ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!! ********* *********** ************** |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|