تبليغاتX
زمان به من آموخت:دست دادن معني رفاقت نيست.. بوسيدن قول ماندن نيست..و عشق ورزيدن ضمانت تنهانشدن نیست!
                   
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 3 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

قصه ي عشق شب و روز

 

ننه خورشيد يه پسر داشت ، کاکلش رنگ طلا بود

چشماش از پولک آبي ، حنجره ش پر از صدا بود

ننه شب يه دخترک داشت پوستش از حرير مهتاب

تو چشاش صد تا ستاره گيسش از ابريشم ناب

دنبال دختر شب بود ، پسر عاشق خورشيد

اما تو گردش تقويم ، اون رو يک لحظه نمي ديد

گاهي مي زد زير آواز وقتي تنها مي موندش

رو به تاريکي جاده با چشاي باز مي خوندش

هر جاي قصه که باشي ، دلم از تو دور نميشه

تنها جاي امن ديدار وعده گاه گرگ و ميشه

دختر شب قصه هاش رو تو دل خودش مي خونه

تا سپيده گوش به زنگ صداي پس مي مونه

ننه شب مي گه صداي دخترش يه جرم زشته

هميشه قصه ي نور رو دستاي سايه نوشته

اما عمر قفل و زنجير ، از قديما بي دوومه

وقتي دخترک بخونه ، کار تاريکي تمومه

صداش رو به گوش خورشيد مي رسونه ! مي رسونه

مي خونه : مرد طلايي ! دلم از تو دور نميشه

همه ي عمر من و تو بعد از اين تو گرگ و ميشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 2 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

 

                                              

                        **__**_____*
                       **__**_____*
                      ***_*__*_____*
                     ****_____**___******
                   *****______**_*______**
                 *****_______**________*_*
                *****_______*_______*
                ******_____*_______*
                 ******____*______*
                   ********_______*
   
***                 **______**
*******                     **
  *******                    *
   ******                  * *
     ***       *             *
               *_____*    *
              ****_*___*
          ******__*_**
         *******      **
        *****            *
        **                  *
          *                  *
                          *_*
                            **
                              *

 

                       گل سرخی که یه روز برام خریدی ....

                                                 اسمشو میذارم راز دل فریبی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 5 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

         می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

                  ستایش کردم ، گفتند خرافات است

                             عاشق شدم ، گفتند دروغ است

                                       گریستم ، گفتند بهانه است

                                                   خندیدم ، گفتند دیوانه است

                                       دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

« دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 5 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

 در غروب لحظه عشق 

در خزان آخرين حسرت دل

خاطرات سفرم به شهر عشق

برگهاي خيس باران زده ي دفتر عشق

كه به نعمت بلور اشك چشم ،

دل من مي فشرد،

با يه دنيا حسرت،

همه يكباره به رعدي سوختند !

همه ويران گشتند .

چه غروبي !!!

عصر ظلماني تر از، آن شب تنهايي محض ،

گذر از مرز تهي بود !

همه ي ، تار سه تارم كه به يكباره گسست !

غزل عشق در آغوش خزان دگري در بند شد.

ساز من ، با تو بگويم !

اولين عشق نگاهي گذرا بود .

بعد آن ثانيه هاي زندگي ،

همه زيبا بودند .

روز دوم كه دلم باز به تمناي نگاهش نگران بود ،

توي كوچه باغ عشق

نازو غمزه هاي چشمش

همچو تيري ز كمان آزاد شد !

هدفش نشانه اي بود كه به آن دل گوييم .

وه چه پر قدرت و زيبا دل من نشانه رفت !

زخم آن كاري بود !

آري عاشق گشتم .

بعد آن عشق به من داد اميد .

خمار

زيبا چشم

مرهـــــــــم

مرهم اين دل زخمي به نگاهي به همان صورت پاك بود !

هيبت و حرارت بوسه عشق

چيدن دزدكي از لبان يار....

ولي افسوس !

عصر ديوانه چه مستانه به من زد طعنه !

ساز من با تو بگويم !

ناگه آن غروب آفتابي و گرم

انتظارش سر كوچه

بهر ديدن ستاره اي دگر ، پر مي زد!

اضطرابش ، انتظاربود.

انتظارش ، اضطراب بود .

ذهن خاموش فرورفته به ديدار دگر!

با چشمان منتظر

بهر ديدار شكار دگري در راه بود !

نه رفيق است و نه يــــار

به عبارتي دروغ است .

گفتمش باز:

خمار

زيبا چشم

مرهـــــــــم

من تنها و تو تنها!

چه بگويم ز غم دوري تو؟

تو نگاهت به نگاهي نگران است ؟

شايد آن هاله ابهام باشد ! او به من گفت ....تو برو !!!

ساز من با تو نگويم هرگز!

واسه يك ديدار واهي

واسه ي ، يك روئيا

او چه مستانه به انتظار نشست !

ساز من خدا نگهدار ! مرهم اين دل زخمي در سراي دگر است

من كه به مزه تلخ مي و ساقي ارادت دارم .

سوي ميخانه روان گشتم و ساقي ، به نگاه نگرانم ،

به پياله اي به من تسكين داد.

گفتمش : پير ميخانه مدد كن به من در به در عشق

پير پرسيد :

كه چه شد نغمه مستانه و آن همسفر عشق ؟

گفتمش هيچ مپرس جام مي ام را پر كن .

سوخته از عشق شدم و خزان در بندم كرد .

خاموشم و ليكن دل من در آشوب .

اشك چشمم شده يك كوير خشك .

نور چشمم كه به نگاهش نگران ماند،

ليكن اكنون به جفايش شده ام نابينا

من تنها و تو تنها

چه بگويم ز غم هجر

جام در دست و دلم در يادش .

ناگه آن غمزه زيبا به ترنمي دگر،

همچو يك آئينه

روي مي نقشي بست ....

او دوباره غزل عشق به من سر مي داد.

 من به اين جام تهي گشته چه گويم ؟

تو نگفتي كه من از بطن وجود م ، به تو عشق مي ورزم ؟

تو نگفتي كه در اين هاله ابهام ، جهتم سوي تو بود ؟

تو گريختي، تو گسستي ، تو شكستي پيمان !!

تو نگفتي كين دل بيچاره من،

واسه ي ، تو مي تپد ؟

تو نگفتي كه همه ي عشق و وجودم ، با تو بود ؟

تو همه شب به من از درد سفر مي گفتي .

سرو طناز قشنگم

چرا اينگونه شكستي پيمان ؟

من دگر بار از آن، مي و ميخانه گريختم .

تا كه مرهمي بيابم بهر اين دل شكسته .

من كه با مزه خاك و خرقه درويشي آشنايم .

 پس چرا اين دل زخم خورده عشق را به او وا مگذارم ؟

در نهايت به سراي پير عشاق روان گرديدم....

پير عشاق سببي كن به دل زخمي شده !

من شكستم تو عصايي ده از آن لطف و كرم .

او به من گفت:

كه در اين واديه بسيار بودند !

تو نگاهي به رخ ماه فكن

در كنارش به ستاره ها نگر

همه از عشق سرشارهستند،

ماه به كدامين ستاره اي نظر كند ؟

اي كه انوار تو در مسلخ عشق گم گشته !

غيرت عاطفه هايت پيش يار خار گشته !

پس نگاه نگرانت را از مهتاب گير!

با طلوع دگري به شهر زندگي برو

درفضايي كه همه اش آفتاب است .

تا هويدا شود آن نور درون

و تو جلوه اي شوي از انوار عشق واقعي در آنجا باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 5 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

                                                 

 

شام آخر

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را درجوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلأ دیده ام. داوینچی با تعجب پرسید: کی؟ سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم.

پائولو کوئیلو - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 6 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

ماه برای جاری شدن ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 2 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

دروغ و حقیقت

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول او را خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند. حقیقت لباسش را در آورد. دروغ حیله گر فوراً لباسهای او را پوشید. از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است و دروغ در لباس حقیقت زیبا و فریبنده.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 2 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
اینجا چگونه می گذرد... ؟!

 تو و من در فراز و نشیب این هنگامه

ما درست خواهیم رسید، جایگاهی برای جدال

به خاطر اینکه عشق ، چیزی ست که نمی توانی نمایان کنی

هنگامی که تزلزل می یابد

همه آنچه لازم دارد ، قدری تلاش است ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 4 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
***
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من،
می سپردم که مواظب باشی.
جنس این جام بلور است.
پُر از عشق وغرور است...
اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند...

*******

تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را میسپارم به سامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را میسپارم به رویای فردا...

***********

روزها می گذرد
عشق ما رو به خدایی شدن است
رو به بهتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیدا می شود

************

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

************

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم...


***********

زندگي چيست؟ عشق ورزيدن...عشق را به زندگي بخشيدن ...زنده است آنکه عشق مي ورزد...دل و جانش به عشق مي ارزد...عشق شادي است ...عشق آزادي است ...عشق آغاز آدمي زادي است...


************

ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!!


*********
***********
**************




نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
سرگذشت کسی که هیچکس نبود(آق روزبه)
انتقام نارنجی با طعم گیلاس(آق علیرضا)
آرامش شبانه(آق مهیار)
مجربترین وبلاگ علمی ایران
پسر جهنمی
تولدت مبارک/شادی جونم
سنگ صبور/مرضیه جونم
اشکهای شبانه/مژده جونم
عشق من/آق سزار
2نیای تنهایی من/علی آقو
گلچین مقالات/احمد آقو
سینرژی/سها جون
بهار من/عاشقونه
ماهان جان/سایت دانلود فارسی
ستاره های دوستی/هستی_ابجی گندهه!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM