تبليغاتX
زمان به من آموخت:دست دادن معني رفاقت نيست.. بوسيدن قول ماندن نيست..و عشق ورزيدن ضمانت تنهانشدن نیست!
                        

 

                        

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 3 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

 

یک روز دو فرشته اي که اعمال روزانه رو ثبت ميکنند، حرفشون شد.

فرشته گناه نويس گفت: آقا، من يکي کم آوردم ديگه همين حالا ميرم انتقالي بگيرم، برم يه جاي ديگه...


فرشته ثواب نويس گفت : چرا رفيق؟

گناه نويس گفت : اين رفقاي بالائي، يه خبرهائي به آدم مي رسونند ديگه...

ثواب نويس : خب؟

گناه نويس : اينهمه من مي نويسم، خصوصاً اين روزها هم که کارم خيلي زيادتر شده...
بعدش رفيقم که تو چند تا آسمون بالاتر کار ميکنه، چند وقت يه بار مياد ميگه ول معطلي! هي بنويس،اينا همه اش پاک ميشه

ثواب نويس : چطور؟

گناه نويس : هيچي يه ماه رمضوني، اعتکافي، تاسوعا عاشورائي، دهه فاطميه اي، شب جمعه اي...  ميشه، هر چي نوشتم فرستادم بالا، اونجا پاک مي کنند.
تازه، تو همون وقت که طرف فکر ثواب ميکنه، براش مي نويسي، اما من با فکر گناه که هيچ، بعد از انجام گناه هم ساعتها بايد صبر کنم.

ثواب نويس : صبر کني براي چي؟

گناه نويس : از بالا دستور آمده که صبر کنيم اگه از کار بدش پشيمون شد و توبه کرد، بي خيال بشيم.
ثواب نويس : اول که اونش ديگه به ما مربوط نيست که کي چقدر از گناهاش پاک ميشه، دوم اينکه خب منم وضعيتم با تو خيلي توفيري نداره

گناه نويس : چطور؟

ثواب نويس : چون که با دروغ و غيبت و تهمت و بعضي از گناهان ديگه کارهاي ثوابشون هم خط ميخوره

گناه نويس : عجب! پس تو هم مثل من سر کاري رفيق!
ثواب نويس : ببين عزيز، آفرينش بر مبناي رحمت پايه گذاري شده. آخرش من از تو جلو هستم...
گناه نويس : بله، البته، امّا بعضي ازينائي که من مي نويسم، نمي تونند مشمول رحمت بشوند... اينقدر ظلماني شده اند که جاي نوري باقي نمونده

ثواب نويس : خب منم بعضي وقتها يه ثوابهائي رو مي نويسم که هيچ گناهي نمي تونه خطشون بزنه : مثل محبت علي (ع) و فرزندانش.

گناه نويس : تو هم هرچي من ميگم، يه چيزي ميگيا. باشه تسليم آقا. اصلاً مياي چند وقت جامونو عوض کنيم؟

ثواب نويس : باشه، به شرطي که يه قول به هم بديم.

گناه نويس : چه قولي؟

ثواب نويس : گوشتو بيار جلو بگم...اين ديگه محرمانه است...
....
....
ملائک از عالم عقول هستند، معرفتشان کامل است و اشتباه و احساسات هم در کارشان نيست، اما باب تخيل ما که بسته نيست. هست؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 2 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

عیدتون مبارک باشه

هوررررااااااااااااااااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 3 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

یا علی (ع)

 

            

     

             میگویند امشب چهاردهم ماه است

                      دیشب و شبهای پیش هم برایتان نوشته ام

                            ماه در چهاردهمین روز خود

                                   شب کرده است...

                                 اتاقی که تا این عکس

                           دیوارش را می خندد

                   چه کسی میتوتند بگوید:

           شب چهاردهم شما نیست ؟!

                     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 2 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
 

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد... 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 3 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

من ز بخت سیاهم

اشکی چکیده به راهم

سوزم ز آتش آهم

نفرین به این زندگی

در کویرحیاتم باور سنگین این غم

آواره ای بی پناهم

نفرین بر این زندگی

زندگی آی زندگی

ای همه افسردگی

تویی کابوس من

آمده به خوابم

دل سزای محبت

بیند دو رویی و محنت

یا رب چه بوده گناهم؟

 

نفرین بر این زندگی

ای خدا

ای آسمان

ای تمام کهکشان

سیرم از زندگی

از این بیهودگی..

 

(ایرج عطایی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 2 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

                     

چشم چشم دو ابرو،

 دو ابروي کموني

 چشم چشم دو ابرو،

 دو چشم آسموني

 چشم چشم دو ابرو،

 چشماي خيس هر شب

 من تو يه فرياد،

 اسم تو عمري بر لب

 دست دست دو تا دست،

دو دست عاشقانه

 دو دست پاک و پر مهر،

 دو حس صادقانه

 پا پا دو تا پا،

 دو پاي سخت همراه

 همراهي قرص و محکم

 حتي تا خونه ما

قلب قلب دو تا قلب،

 دو قلب قفل در هم

 دو قلب مست عاشق،

 عشقي فرا از عالم

جسم جسم دو تا جسم،

 دو جسم اما با يه روح

 يه روح آسموني

بلند چو قله کوه.

 عشق، عشق..............

چه زيباست،

 الهي جون بگیره.

هر کسی سد عشق شد

 دعا کنین بمیره...

                                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 8 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

 

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري‌هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند . پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده‌اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس‌هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي‌خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري‌هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم . پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 8 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

يه سلام خيلي كم رنگ يعني هر چي غير اشتي

نمي شد اول مي گفتي يه كمم دوسم نداشتي؟

 

حال تو ، نه ،نمي پرسم، مطمئنم خوبه حالت

هر جا هستي خوبي و خوش ، خيلي راحته خيالت

 

احتمال داره يه وقتا يه كمي دلت بگيره

خب برو سراغ اون كس كه دلت پيشش اسيره

 

شايدم دوست داشته باشي هنوزم بري تو بارون

فقط اين يه فرق و كرده اين دفه با من نه، با اون

 

مي دونم كسي رو داري واسه ي گفتن حرفات

بعدشم قرار و عكس و ديدن و وقت ملاقات

اولش خاطره ها رو خيلي با حوصله گشتم

چون چيزي پيدا نكردم يه جوري ازت گذشتم

 

چون تو هم مثل اونايي تازه اينكه اولاشه

چرا اون كسي كه مي خوام نبايد تو دنيا باشه

 

مي دونم حرف و دليلات واسه ي جواب زياده

كلي خستگي و كلي اتفاق فوق العاده

 

اما هر چي بنويسي بدون اون جواب من نيس

به حساب هر كسي خوب باشه، به حساب من نيس

 

مهم اينه كه نميشه عاشقي از روي اجبار

باز ميشي مثل بقيه قصه ي هميشه تكرار

توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم

تو كه اينجوري نبودي چه جوري تو رو ببخشم

 

شايدم كاري نكردي ، ساقه ي من شكنندس

اينكه با سرما نسازه تقصير خود پرندس

 

ما قرار نبود كه هرگز واسه هم سد بسازيم

با كارا و رفتارامون خاطرات بد بسازيم

 

پس من واسه هميشه ميرم از فكر تو بيرون

توي جنگل، يا كه صحرا، ديدي رفتم پيش مجنون

 

تقصير تو كه نبوده ، من به دردت نمي خوردم

تو رو هم مثل بقيه ، دس سرنوشت سپردم

 

نشوني نمي نويسم تو همون كوچه و شهرم

جوابم ازت نمي خوام چون ديگه برنمی گردم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 7 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

                hala

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 9 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

امروز مورچه اي را كشتم

.............

وچه دردناك بود دردش

لحظاتي بعد بادي آمد و نمي دانم تن اورا به كجا ها كه نسپرد

فكر كنم امشب لشگر مورچه ها در خواب بر سرم خواهند ريخت

چنان بكشندم كه

من

باد را به پشت گوشهايم بسپارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 8 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
                         
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 3 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود. مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند؟ پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست ‌وجو را نخواهد يافت و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد!
مسافر رفت و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود...
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست...

مسافر بازگشت. رنجور و نا اميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده بود! به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد، جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند! تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت وحالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 3 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
***
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من،
می سپردم که مواظب باشی.
جنس این جام بلور است.
پُر از عشق وغرور است...
اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند...

*******

تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را میسپارم به سامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را میسپارم به رویای فردا...

***********

روزها می گذرد
عشق ما رو به خدایی شدن است
رو به بهتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیدا می شود

************

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

************

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم...


***********

زندگي چيست؟ عشق ورزيدن...عشق را به زندگي بخشيدن ...زنده است آنکه عشق مي ورزد...دل و جانش به عشق مي ارزد...عشق شادي است ...عشق آزادي است ...عشق آغاز آدمي زادي است...


************

ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!!


*********
***********
**************




نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
سرگذشت کسی که هیچکس نبود(آق روزبه)
انتقام نارنجی با طعم گیلاس(آق علیرضا)
آرامش شبانه(آق مهیار)
مجربترین وبلاگ علمی ایران
پسر جهنمی
تولدت مبارک/شادی جونم
سنگ صبور/مرضیه جونم
اشکهای شبانه/مژده جونم
عشق من/آق سزار
2نیای تنهایی من/علی آقو
گلچین مقالات/احمد آقو
سینرژی/سها جون
بهار من/عاشقونه
ماهان جان/سایت دانلود فارسی
ستاره های دوستی/هستی_ابجی گندهه!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM