![]() |
![]() |
|
| زمان به من آموخت:دست دادن معني رفاقت نيست.. بوسيدن قول ماندن نيست..و عشق ورزيدن ضمانت تنهانشدن نیست! |
|
خاك عاشقی می داند، گريه می كند، رنج می كشد
كنار مشتي خاك در دور دست خودم، تنها، نشسته ام نوسان ها خاك شد و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت . شبيه هيچ شده اي ! چهره ات را به سردي خاك بسپار. اوج خودم را گم كرده ام . مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد . برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا ! بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند. از پنجره غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم . بيهوده بود، بيهوده بود .
شب زمانی که ماه میگیرد دل خاک و گیاه میگیرد آسمان بلند روی زمین چادری از سیاه میگیرد شاپرک در کنار شاخهی بید در سیاهی پناه میگیرد *** شب زمانی که ماه میگیرد بغض بر ناله راه میِگیرد و تو از خانه میزنی بیرون پی حسی که گاه میگیرد شاپرک میدود به دنبالت او تو را اشتباه میگیرد میروی و کنار راه تو را خیل چشم و نگاه میگیرد میشوی ماه خوب روی زمین ماه خوبی که گاه میگیرد ماه خوبی که در نبودن او نفسم رنگ آه میگیرد *** و من اینجا نشستهام بی تو مثل وقتی که ماه میگیرد... پ.ص
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 مرداد1387ساعت 8 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش کرد و گفت:نه...هرگز.همسری ام را سزاوار نيستی .تو با بدان بنشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را .به پدرت پشت کردی . به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت کرد.ديدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها! پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا ميزند تا آنکه بر کشتی سوار است.من خدايم را لا به لای توفان يافتم.در دل مرگ و سهمگينی سيل. دختر هابيل گفت:ايمان پيش از وافعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدي..هر کفری به ايمان بدل ميشود.آن چه تو به آن رسيدی ايمان به اختيار نبود.پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدار و مريض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز ميبينمش و با دستان بسته نيز لمسش ميکنم.خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نميبرد. دختر هابيل گفت:باری...تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد. پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد آنکه جسارت عصيان دارد...شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا که مجال سرکشی داد...فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:شايد. شايد پرهيزگاری من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليری نبود.دنيا کوتاه است و آدمی کوتاهتر.مجال آزمون و خطا نيست.پسر نوح گفت:به اين درخت نگاه کن.به شاخه هايش.پيش از آنکه دست های درخت به نور برسند...پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند.گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد.گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.....من اينگونه به خدا رسيده ام. راه من اما راه خوبی نيست.راه تو مطمئن تر است دختر هابيل! اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود ميگويد :آيا همسريش را سزاوار بودم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
كنار مشتي خاك در دور دست خودم، تنها، نشسته ام نوسان ها خاك شد و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت . شبيه هيچ شده اي ! چهره ات را به سردي خاك بسپار. اوج خودم را گم كرده ام . مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد . برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا ! بوي ترانه اي گمشده مي دهد، بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند. از پنجره غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم . بيهوده بود، بيهوده بود .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
ستاره ها از آسمان قهر کرده و رفته اند ! نمی خوام جای پای محبوبم از روی سنگ فرش خانه شسته شود!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
جمله ایست خلوت در پرسه های شعر بی حضور شما... پشیمانی را اندازه میگیرم و دلواپس بوی نرگس هایی میشوم که در آغوش باد می آیند...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست باران با زمزمه صدای تو آشناست موج با گیسوانت... خورشید با گریبانت... و نسیم با تشویش نگاهت... گامهایت گذار ماه در شب مه ... نگاهت دغدغه خواستن و خود داری چشمانت فاصله ی شراب و هوشیاری " هماره انگار کودکی از خواب بر خواسته است ... " دستهایت ... پیوند مهربانی و بهار و شوق ریزش در تن آبشار ! بیا تا قدر خواستن ، قدر عشق را بدانیم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
***
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من، می سپردم که مواظب باشی. جنس این جام بلور است. پُر از عشق وغرور است... اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند... ******* تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را میسپارم به سامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را میسپارم به رویای فردا... *********** روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است رو به بهتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیدا می شود ************ اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست ************ دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم... *********** زندگي چيست؟ عشق ورزيدن...عشق را به زندگي بخشيدن ...زنده است آنکه عشق مي ورزد...دل و جانش به عشق مي ارزد...عشق شادي است ...عشق آزادي است ...عشق آغاز آدمي زادي است... ************ ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!! ********* *********** ************** |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|