![]() |
![]() |
|
| زمان به من آموخت:دست دادن معني رفاقت نيست.. بوسيدن قول ماندن نيست..و عشق ورزيدن ضمانت تنهانشدن نیست! |
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 5 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
در زلال شب شب هایم بارانی است ..... روزهایم میگذرد ... من باران اشك می خواهم ... آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال بشویم ...
میخوای عشق پوشالی داشته باشی؟!
برای شروع یه دوست دختر/دوست پسر(ی) پیدا میکنید که میخواهید باهاش بمونید ولی به هر دلیلی بهش نمیرسید، بعد یه شکست عشقی شدید میخورید ، اول کمی التماس بعد هم طرف و کمی تهدید کنید و 100 درصد جوابگو نخواهد بود ، خودتون رو فحش میدهید ، از آسمون و زمین گرفته تا خدا به همه گیر میدهید ، بعد چند تا شعر (از هر نوعی حتی سیاه)و نوشته ی عشقولانه از خودتون می ترواید ، بعد تمام یادگاری ها را به هر طریقی که دوست داشتید نابود میکنید( طرق مختلف: آتیش میزنی ، میریزی سطل آشغال، قیچی میکنی حتی میتونی بجوییش...!)، وقتی دو نفر عاشق و می بینید با تمام وجود عق میزنید و میگی: این مسخره بازی ها چیه دیگه؟! قیافه ی حق به جانب میگیرید و به همه ی اطرافیان نصیحت میکنید که از عشق دوری کنند! کمی کتاب روانشناسی میخونید و اطلاعات و دلایل عاشقی رو از بر میکنید ، قدری دروغ گفتن و بی تفاوتی( مفهوم همان بی غیرتی) رو تمرین میکنید، یه عدد رویایی برای انتقام از جنس مخالف انتخاب میکنید ، اکنون مرحله ی آمادگی را با موفقیت پشت سر گذاشته اید!( در شرایط خاص میشه از این مرحله صرف نظر کرد) حالا به اولین دختر/پسر جذاب( این هم در نظر داشته باشید هر کس در جای خودش می تونه جذاب باشه) رسیدید دوست میشید ، بعد از مدت کوتاهی با ادعای اینکه عاشقش شده اید ، چند تا از شعرهایی که در زمان آمادگی گفتید برایش میخونید ، همیشه اون رو در خماری میگذارید بذارید علامت های سئوال تو مغزش رژه بروند! اینجا او عاشق شماست! حال به دلیلی رهایش میکنید و حتی میتونید رفتاری کنید که اون رهاتون کنه اینجوری از شرش خلاص میشید !کلهم! و بعد از چندی و اندی( ر ج مرحله ی آمادگی) او نیز برای به شما پیوستن آمادگی رو خواهد یافت! و هر یک به سراغ بعدی میروید ........ باید از خودتون کمی خلاقیت به خرج بدهید هر بار به نفر بعدی توضیح میدهید که عشق قبلی تون شما رو تنها گذاشته نه شما....... و قانعش میکنید همه ی تقصیرها گردن اونه و شما بی گناه! حواستون باشه نباید به هیچ وجه به هیچ یک از این مهره ها فکر کنید و در نظر بگیرید که طرف خیلی پاکه یا میتونید دوستش داشته باشید یا احساساتش زلال و ... در این بازی عاشق شدن باعث گیم اوور شدن شماست. سعی کنید یادتون باشه از خودتون مدرک جرم به جا نذارید چند تا نوشته یا عروسک کوچولو کافیه . مدت دوستی رو طولانی نکنید . برای آقا پسرها خرجش هم بالا میره و نمی ارزه! و ادامه میدهید تا اینکه به عدد پیروزی که برای خودتون انتخاب کردید برسید و اینجا حتما سن تون به نزدیک 30 رسیده پس وقت ازدواجه گذشته هم که گذشته ! اگر پسر هستید از مادر میخواهید یه دختر آفتاب مهتاب ندیده براتون پیدا کنه و اگر دختر هستید به بهترین خواستگارتون جواب مثبت میدهید . در جواب اینکه چرا تا با حال ازدواج نکردید جواب کلیشه ای رو فراموش نکنید که نیمه ی گمشده ام رو پیدا نکرده بودم! سعی کنید این آخرین دروغ تون باشه ازدواج دیگه بازی نیست و تجربه ثابت کرده بهترین انتخاب ، انتخابی که با مشورت خانواده اس، از قدیم گفتند عشق با ازدواج میاد پس نگران نباشید فقط 60% ازدواجها منجر به طلاق میشه.... و به این گونه همه به نابودی بیشتر عشق و از بین رفتن حرمت و ارزش دوست داشتن کمک میکنیم دل هم هر چه بیشتر زخم بخوره زیباتر و پر ارزش تر میشه! " برای ویرانی انسانیت از فرد شروع کنیم تا به جهان برسیم نیاز به بمب اتمی نیست! "
پی نوشت:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 شهریور1387ساعت 4 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی می کردند . یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند . پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند . خداوندا بگذار هميشه خواهان انجام آنی باشم كه بيش از توان من است «ميكل آنژ»
نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته ست نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم میگدازد... خیال ناشناسی آشنا ، دم گهی می سوزدم گه مینوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم میتراود گیج و گمراه چو روح خواب گردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینه ام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته ، دردی گریه آلود نمیدانم چه میخواهم بگویم...
نمیدانم چه میخواهم بگویم........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
آوازه خون برام بخون غم تو صدات زندونيه بخون که پشت واژه هات يه هق هق پنهونيه
حرفاي قيمتي بزن شعر دل ما رو بخون بخون از اين قناريا که طعمه ي قناره ان تاريخ تکراري بخون جمجمه ها مناره ان ترانه هات چه زخميه آوازه خون آوازه خون حنجره ت رو جلا بده آينه باش برام بخون بخون از اين آينه ها که انعکاس سايه ان بخون از اين حنجره ها که نق نق گلايه ان بخون تا ساز بي صدا صاحب يک صدا بشه بخون تا دروازه ي عشق ، رو به ترانه وا بشه بخون تا من سفر کنم به غربت صداي تو بخون تا خورشيد خانوم رو قاب بگيرم براي تو ترانه هات چه زخميه آوازه خون آوازه خون حنجره ت رو جلا بده آينه باش برام بخون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید
نشانم میداد…
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…
ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است…!
این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچیین
ولی از یاد مبر:
پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست ، خدا هست، خدا هست خدا هست، . . . خدا هست.
وچرا غصه؟!چرا؟
.....
كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.
آشنای غم تنهايی من اگر تنهاترين تنهاها شوم باز خداهست . اوجانشين همه نداشتن هاست نفرينها و آفرينها بي ثمراست . اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و کينه برسرم بارد آسيب ناپذير من هستي...
@};-
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 شهریور1387ساعت 4 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
شب زمانی که ماه میگیرد دل خاک و گیاه میگیرد
آسمان بلند روی زمین چادری از سیاه میگیرد
شاپرک در کنار شاخهی بید در سیاهی پناه میگیرد
***
شب زمانی که ماه میگیرد بغض بر ناله راه می گیرد
و تو از خانه میزنی بیرون پی حسی که گاه میگیرد
شاپرک میدود به دنبالت او تو را اشتباه میگیرد
میروی و کنار راه تو را خیل چشم و نگاه میگیرد
میشوی ماه خوب روی زمین ماه خوبی که گاه میگیرد
ماه خوبی که در نبودن او نفسم رنگ آه میگیرد
***
و من اینجا نشستهام بی تو مثل وقتی که ماه میگیرد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 5 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 شهریور1387ساعت 6 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
رمضان ماه میهمانی خدا بر همه مبارک. آهای دوسی... چی آوردی واسه میزبان؟ توی مهمونی چی میدن؟ فقط دست خالی برنگرد که حسابی ضرر میکنی! از من به تو هشدار!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 1 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
می دانید چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 12 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم از دیدن نور ماه یه عمر بی نصیبیم فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز غصه نخور مسافر اونجا هوا که سرد نیست اینجا ولی آسمون اشک ریختنم بلد نیست غصه نخور مسافر فدای قلب دلتنگت فدای برق نازت...اون چشمای قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری منکه اینو میدونم که تو چقد صبوری غصه نخور مسافر بازم میای بزودی غصه نخور مسافر غصه اثر نداره ازدل تو میدونم هیچکی خبر نداره غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه مرداد اردیبهشت که میشه تو بر میگردی لبخند غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست غصه نخور مسافر همیشه که اینجوری نیست غصه نخور مسافر تولده دوباره غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی؟ من چشم براهت میمونم...دیدی تو تنها نیستی غصه نخور مسافر غصه کار گلها نیست سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست غصه نخور مسافر تو خود آسمونی در آرزوی روزی که بیای و بمونی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 شهریور1387ساعت 1 PM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
***
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من، می سپردم که مواظب باشی. جنس این جام بلور است. پُر از عشق وغرور است... اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند... ******* تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را میسپارم به سامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را میسپارم به رویای فردا... *********** روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است رو به بهتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیدا می شود ************ اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست ************ دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم... *********** زندگي چيست؟ عشق ورزيدن...عشق را به زندگي بخشيدن ...زنده است آنکه عشق مي ورزد...دل و جانش به عشق مي ارزد...عشق شادي است ...عشق آزادي است ...عشق آغاز آدمي زادي است... ************ ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!! ********* *********** ************** |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|