تبليغاتX
زمان به من آموخت:دست دادن معني رفاقت نيست.. بوسيدن قول ماندن نيست..و عشق ورزيدن ضمانت تنهانشدن نیست!

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است....
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 5 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

                        

در زلال شب 

شب هایم بارانی است .....

روزهایم میگذرد ...

من باران اشك می خواهم ...

آنقدر باران می خواهم،

 تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را

در آن زلال بشویم ...

 

                   

میخوای عشق پوشالی داشته باشی؟!

 

برای شروع یه دوست دختر/دوست پسر(ی) پیدا میکنید که میخواهید باهاش بمونید ولی به هر دلیلی بهش نمیرسید،

بعد یه شکست عشقی شدید میخورید ،

اول کمی التماس بعد هم طرف و کمی تهدید کنید  و 100 درصد جوابگو نخواهد بود ،

خودتون رو فحش میدهید ،

از آسمون و زمین گرفته تا خدا به همه گیر میدهید ،

بعد چند تا شعر (از هر نوعی حتی سیاه)و نوشته ی عشقولانه از خودتون می ترواید ،

بعد تمام یادگاری ها را به هر طریقی که دوست داشتید نابود میکنید( طرق مختلف: آتیش میزنی ، میریزی سطل آشغال، قیچی میکنی حتی میتونی بجوییش...!)،

وقتی دو نفر عاشق و می بینید با تمام وجود عق میزنید و میگی: این مسخره بازی ها چیه دیگه؟!

قیافه ی حق به جانب میگیرید و به همه ی اطرافیان نصیحت میکنید که از عشق دوری کنند!

کمی کتاب روانشناسی میخونید و  اطلاعات و دلایل عاشقی رو از بر میکنید ،

قدری دروغ گفتن  و بی تفاوتی( مفهوم همان بی غیرتی) رو تمرین میکنید،

یه عدد رویایی برای انتقام از جنس مخالف انتخاب میکنید ،

اکنون مرحله ی آمادگی را با موفقیت پشت سر گذاشته اید!( در شرایط خاص میشه از این مرحله صرف نظر کرد)

حالا به اولین دختر/پسر  جذاب( این هم در نظر داشته باشید هر کس در جای خودش می تونه جذاب باشه) رسیدید دوست میشید ،

بعد از مدت کوتاهی با ادعای اینکه عاشقش شده اید ،

چند تا از شعرهایی که در زمان آمادگی گفتید برایش میخونید ،

همیشه اون رو در خماری میگذارید بذارید علامت های سئوال تو مغزش رژه بروند!

اینجا او عاشق شماست!

حال به دلیلی رهایش میکنید و حتی میتونید رفتاری کنید که اون رهاتون کنه اینجوری از شرش خلاص میشید !کلهم!

و بعد از چندی و اندی( ر  ج مرحله ی آمادگی) او نیز برای به شما پیوستن  آمادگی رو  خواهد یافت!

و هر یک به سراغ بعدی میروید ........

باید از خودتون کمی خلاقیت به خرج بدهید هر بار به نفر بعدی توضیح میدهید که عشق قبلی تون شما رو تنها گذاشته نه شما....... و قانعش میکنید همه ی تقصیرها گردن اونه و شما بی گناه!

حواستون باشه نباید به هیچ وجه به هیچ یک از این مهره ها فکر کنید و در نظر بگیرید که طرف خیلی پاکه یا میتونید دوستش داشته باشید یا احساساتش زلال و ... در این بازی عاشق شدن باعث گیم اوور شدن شماست.

سعی کنید یادتون باشه از خودتون مدرک جرم به جا نذارید چند تا نوشته یا عروسک کوچولو کافیه .

 مدت دوستی  رو طولانی نکنید . برای آقا پسرها خرجش هم بالا میره و نمی ارزه!

و ادامه میدهید تا اینکه به عدد پیروزی که برای خودتون انتخاب کردید برسید

و اینجا حتما سن تون به نزدیک 30 رسیده پس وقت ازدواجه

گذشته هم که گذشته !

 اگر پسر هستید از مادر میخواهید یه دختر آفتاب مهتاب ندیده براتون پیدا کنه و اگر دختر هستید به بهترین خواستگارتون جواب مثبت میدهید .

در جواب اینکه چرا تا با حال ازدواج نکردید جواب کلیشه ای رو فراموش نکنید که نیمه ی گمشده ام  رو پیدا نکرده بودم!

سعی کنید این آخرین دروغ تون باشه ازدواج دیگه بازی نیست  و تجربه ثابت کرده بهترین انتخاب ، انتخابی که با مشورت خانواده اس، از قدیم گفتند عشق با ازدواج میاد پس نگران نباشید فقط 60% ازدواجها منجر به طلاق میشه....

و به این گونه همه به نابودی بیشتر عشق

و از بین رفتن حرمت و ارزش دوست داشتن کمک میکنیم

دل هم هر چه بیشتر زخم بخوره زیباتر و پر ارزش تر میشه!

" برای  ویرانی انسانیت از فرد شروع کنیم تا به جهان برسیم نیاز به بمب اتمی نیست! "

 

پی نوشت:

  • یه سئوال تخصصی: به  نظرت یک انسان چند بار عاشق میشه؟

 

                                     

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 4 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی می کردند . یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند . پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند .
از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد . وقتی در را باز کرد ، مرد نجـاری را دید . نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم ، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید ، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله ، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است . او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد ، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم ، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم .
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار . برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم ، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود ، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد . حصاری در کارنبود . نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود .
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده ، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست .
وقتی برادر بزرگ تر برگشت ، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است .
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر ، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد .
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم...

               

  خداوندا بگذار هميشه خواهان انجام آنی باشم كه بيش از توان من است «ميكل آنژ»

 

نمیدانم چه میخواهم بگویم

                                                 زبانم در دهان باز بسته ست

در تنگ قفس باز است و افسوس

                                                 که بال مرغ آوازم شکسته ست

نمیدانم چه میخواهم بگویم

                                                 غمی در استخوانم میگدازد...

خیال ناشناسی آشنا ، دم

                                                  گهی می سوزدم گه مینوازد

 

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

                                                  ز مغزم میتراود گیج و گمراه

چو روح خواب گردی مات و مدهوش

                                                  که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار

                                                  که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته ، دردی گریه آلود

                                                  نمیدانم چه میخواهم بگویم...

 

    نمیدانم چه میخواهم بگویم........

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 3 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

آوازه خون  برام بخون  غم تو صدات زندونيه

بخون که پشت واژه هات يه هق هق پنهونيه

اين شب کهنه همگذشت قصيه ي فردا رو بخون    

حرفاي قيمتي بزن شعر دل ما رو بخون

بخون از اين قناريا که طعمه ي قناره ان

تاريخ تکراري بخون  جمجمه ها مناره ان

ترانه هات چه زخميه

آوازه خون  آوازه خون

حنجره ت رو جلا بده

آينه باش  برام بخون

بخون از اين آينه ها که انعکاس سايه ان

بخون از اين حنجره ها که نق نق گلايه ان

بخون تا ساز بي صدا صاحب يک صدا بشه

بخون تا دروازه ي عشق ، رو به ترانه وا بشه

بخون تا من سفر کنم به غربت صداي تو

بخون تا خورشيد خانوم رو قاب بگيرم براي تو

ترانه هات چه زخميه

آوازه خون  آوازه خون

حنجره ت رو جلا بده

آينه باش  برام بخون

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 3 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
                 

 

آسمان را بنگر ،که هنوز ،بعد صدها شب و روز
 
مثل ان روز نخست
 
گرم و آبی و پر از مهر ،به ما می خندد!
 
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
 
نه شکست و نه گرفت!
 
بلکه از عاطفه لبریز شد و
 
نفسی از سر امید کشید
 
و در آغاز بهار ،دشتی از یاس سپید
 
زیر پاهامان ریخت،
 
تا بگوید که هنوز ،پر امنیت احساس خداست!
 
ماه من،غصه چرا؟! 
         
تو مرا داری و من هر شب و روز،
 
آرزویم ،همه خوشبختی توست!  
             
 ماه من !دل به غم دادن و از یاس سخن هاگفتن
 
کار آنهایی نیست ،که خدا را دارند…
 
ماه من !غم و اندوه ،اگر هم روزی ،مثل باران بارید
 
 یا دل شیشه ای ات ،از لب پنجره عشق ،زمین خورد و شکست،
 
با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن
 
و بگو با دل خود ،که خدا هست،خدا هست!

 

او همانی است که در تارترین لحظه شب،راه نورانی امید                

 

 نشانم میداد…

 

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،همه زندگی ام ،غرق شادی باشد…

 

ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد !

 

 

 

 

معنی خوشبختی ،

 

بودن اندوه است…!

 

این همه غصه و غم ،این همه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه !میوه یک باغند

   همه را با هم و با عشق بچیین

 

ولی از یاد مبر:

 

پشت هر کوه بلند ،سبزه زاری است پر از یاد خدا

 

و در آن باز کسی می خواند

 

که خدا هست

  خدا هست ،

  خدا هست،

   خدا هست

    خدا هست،       

.

.

.

خدا هست.

 

 

 

وچرا غصه؟!چرا؟

 

.....

 

كوچه اي هست كه هر روز غروب در انتظار شنيدن گام هاي ِ توست.
        ودراين كوچه خانه اي ست...
 
         تو رفتي وچه پرشتاب گذشتي
  تو،حتي لحظه اي صميمانه، به در چوبي آن خانه نگاه نكردي
          اگرچه ميدانستي
         پشتِ آن درحياطي ست وباغچه اي،
 
          تو،رفتي وچه آسان گذشتي
 
    توحتي لحظه اي گذارا، اين انديشه به ذهنت خطور نكرد كه گل هايِ باغچه،
            با اصالت دستان تو روئيدند.
             تو رفتي وچه سخت گام برداشتي
               اگرچه مي دانستي،
    كسي هست در ان خانه.،كه هر روز، گل هايِ اطلسي ورازقي را آب مي دهد

 

 

 

آشنای غم تنهايی من
داغ دستان مرا باور کن
که برای تو چنين می سوزد
روح لغزنده شبهای مرا باور کن
که به ياد تو چنين می شود
طپش قلب مرا باور کن
که به نام تو چنين می کوبد
نازنين باور تنهايی من
شعله قلب مرا باور کن
رقص آتش شدن و بودن را
تو بيا قاصدک بوته آرام خيال
در ميان غم وغوغای وصال
مرگ مرداب مرا باور کن
قصه عاشق صادق شدن ساحل را
ای که فقدان تو عصيان من است
غم تنهايی تو مرگ من است
حاصل عمر تو بر جان من است
نازنين عمر مرا باور کن
به جهت نازنينم قلمی شد.
 

اگر تنهاترين تنهاها شوم

 باز خداهست .

 اوجانشين همه نداشتن هاست

نفرينها و آفرينها بي ثمراست .

اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند 

و از آسمان هول و کينه برسرم بارد 

آسيب ناپذير من هستي...

 

 

@};-

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 4 AM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
 

 

شب زمانی که ماه می‌گیرد

دل خاک و گیاه می‌گیرد

 

آسمان بلند روی زمین

چادری از سیاه می‌گیرد

 

شاپرک در کنار شاخه‌ی بید

در سیاهی پناه می‌گیرد

 

***

 

شب زمانی که ماه می‌گیرد

بغض بر ناله راه می‌ گیرد

 

و تو از خانه می‌زنی بیرون

پی حسی که گاه می‌گیرد

 

شاپرک می‌دود به دنبالت

او تو را اشتباه می‌گیرد

 

می‌روی و کنار راه تو را

خیل چشم و نگاه می‌گیرد

 

می‌شوی ماه خوب روی زمین

ماه خوبی که گاه می‌گیرد

 

ماه خوبی که در نبودن او

نفسم رنگ آه می‌گیرد

 

***

 

و من اینجا نشسته‌ام بی تو

مثل وقتی که ماه می‌گیرد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 5 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

 

                             

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 6 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
                                نیاز به درگاه بی نیاز

 

رمضان ماه میهمانی خدا بر همه مبارک.

آهای دوسی...

چی آوردی واسه میزبان؟

توی مهمونی چی میدن؟

فقط دست خالی برنگرد که حسابی ضرر میکنی!

از من به تو هشدار!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد... پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد... روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود. اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.» کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.» در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد. اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟» کشاورز با افتخار جواب داد: «بله» - با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد... پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد... سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد. می دانید چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 12 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبیم

از دیدن نور ماه یه عمر بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو  بهارمون با پاییز

نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز

غصه نخور مسافر اونجا هوا که سرد نیست

اینجا ولی آسمون اشک ریختنم بلد نیست

 غصه نخور مسافر فدای قلب دلتنگت

 فدای برق نازت...اون چشمای قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

منکه اینو میدونم که تو چقد صبوری

غصه نخور مسافر بازم میای بزودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

ازدل تو میدونم هیچکی خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه مرداد

اردیبهشت که میشه تو بر میگردی لبخند

غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست

همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست

غصه نخور مسافر همیشه که اینجوری نیست

غصه نخور مسافر تولده دوباره

غصه نخور مسافر

غصه نخور ستاره

غصه نخور مگه تو کنار دریا نیستی؟

من چشم براهت میمونم...دیدی تو تنها نیستی

غصه نخور مسافر  غصه کار گلها نیست

 سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

در آرزوی روزی که بیای و بمونی...

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
***
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من،
می سپردم که مواظب باشی.
جنس این جام بلور است.
پُر از عشق وغرور است...
اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند...

*******

تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را میسپارم به سامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را میسپارم به رویای فردا...

***********

روزها می گذرد
عشق ما رو به خدایی شدن است
رو به بهتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیدا می شود

************

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

************

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم...


***********

زندگي چيست؟ عشق ورزيدن...عشق را به زندگي بخشيدن ...زنده است آنکه عشق مي ورزد...دل و جانش به عشق مي ارزد...عشق شادي است ...عشق آزادي است ...عشق آغاز آدمي زادي است...


************

ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!!


*********
***********
**************




نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
پیوندها
سرگذشت کسی که هیچکس نبود(آق روزبه)
انتقام نارنجی با طعم گیلاس(آق علیرضا)
آرامش شبانه(آق مهیار)
مجربترین وبلاگ علمی ایران
پسر جهنمی
تولدت مبارک/شادی جونم
سنگ صبور/مرضیه جونم
اشکهای شبانه/مژده جونم
عشق من/آق سزار
2نیای تنهایی من/علی آقو
گلچین مقالات/احمد آقو
سینرژی/سها جون
بهار من/عاشقونه
ماهان جان/سایت دانلود فارسی
ستاره های دوستی/هستی_ابجی گندهه!
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM