![]() |
![]() |
|
| زمان به من آموخت:دست دادن معني رفاقت نيست.. بوسيدن قول ماندن نيست..و عشق ورزيدن ضمانت تنهانشدن نیست! |
|
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي
بدون براش عزيزي
بدون براش قشنگي
بدون دوستت داره
بدون عاشقته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 مهر1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟ فرشته پاسخ داد؛
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 مهر1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 مهر1387ساعت 1 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آنکه او دور ،چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک ،از او جدا ،جدا من
نه چشم دل به سویی ،نه باده در سبویی که تر کنم گلویی ،به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتم ،در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست .... دلم گرفته ای دوست....
هوای گریه با من ... هوای گریه با من ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 4 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي، |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 2 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مهر1387ساعت 3 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
دلمان خوش است که می نويسيم
و ديگران می خوانند
و عده ای می گويند
آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند
و بعضی می خندند
دلمان خوش است
به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست
بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند
يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم
و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش می شود
به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم
و چه ساده می شکنيم
همه چيز را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 5 AM توسط <<..:*:..محبوب*جونم..:*:.>> |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
***
کاش آن لحظه که تقدیم تو شد همه هستی من، می سپردم که مواظب باشی. جنس این جام بلور است. پُر از عشق وغرور است... اگر بازیچه شود می شکند ...می شکند... ******* تو را میسپارم به مینای مهتاب،تو را میسپارم به سامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته،تو را میسپارم به رویای فردا... *********** روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است رو به بهتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیدا می شود ************ اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست ************ دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم... *********** زندگي چيست؟ عشق ورزيدن...عشق را به زندگي بخشيدن ...زنده است آنکه عشق مي ورزد...دل و جانش به عشق مي ارزد...عشق شادي است ...عشق آزادي است ...عشق آغاز آدمي زادي است... ************ ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!! ********* *********** ************** |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|